عین اله ... باقر زاده
عین اله... " با قر زاده"
فکر می کنم سال های 52 یا 53 بود که ، دیا لوگ عین اله "باقر زاده" در بین مردم و پس از اکران فیلم " صمد به مدرسه می رود" ورد زبان ها شده بود. ماجراهای او با صمد پسر نه نه آقا، خود ازحنده دار ترین طنز های آن دوران به شمار می رفت. در بحبوبه نمایش این فیلم به ناگهان یکی از درجه داران تیپ مستقر در هفتکل شکل و شمایل خود را به مانند عین اله در آورده ، در خیابان ها به راه افتاد و در جواب مردم که به او می گفتند عین اله با صدای بلند می گفت" باقر زاده". به نظر می رسید که او مشاهیر خود را از دست داده باشد که این چنین مورد تمسخر و استهزای مردم واقع شده است.
کم کم کار او رونق بیشتری گرفت ، شغل خود را رها کرده و ادای باقر زاده را در می آورد. همواره عده ای از جوانان ، بچه ها و خود ارتشیان او را به تمسخر گرفته و او هم هر روز بیشتر از روز قبل در گیر این ماجرا می شد. لباس های کهنه می پوشید و سر ووضع نامرتبی داشت و سوژه ای شده بود برای خندیدن عوام. در پاره ای از مواقع هم علم بلندی درست می کرد و پارچه های گوناگونی را به آن گره می زد ، در محله های هفتکل راه می افتاد و با صدای بلند در جواب مردم می گفت : باقر زاده".
هر روز سوژه ای و داستانی را درست می کردو تقریبا مردم باور کرده بودند که او دیوانه شده است ،اما ارتش اورا رها نمی کرد وعلیرغم این سر گشتگی به عنوان ابوابجمعی تیپ محسوب می شد. چند سالی به همین منوال گذشت نه عین اله این نمایش ، به حال عادی برگشت و نه ارتش اورا رها می کرد.
بعد از بازجویی های زیاد و ادامه این وضعیت بدون تغییر از جانب عین اله ، در نهایت ارتش او را اخراج کرد. پس از اخراج عین اله از ارتش، دیگر هفتکلی ها او را ندیدند و کم کم خاطره او و کار های عجیب و غریبش از یاد مردم رفت.
سال 58 بود که به اتقاق دو نفر از دوستان صمیمی ام سفری داشتیم به تبریز. یک هفته ای می شد که در تبریز و در خانه شوهر عمه دوستم میهمان بودیم. یک روز رفتم از نانوایی سر کوچه نان بخرم که در کمال تعجب اورا دیدم. خودش بود با این حال که سرو شکلش عوض شده بود اما او را شناختم ، واقعا خودش بود عین اله بود. نوبتم که شد از او سوال کردم آقا شما خوزستان نبودید ؟ گفت بله ، گفتم تیپ هفتکل خدمت نمی کردی ؟ در جواب گفت بله ، گفتم تو عین اله باقرزاده معروف نیستی ؟ که با شیطنتی خاص جواب مثبت داد. عین اله در مقابل تعجب من گفت: راستش از ارتش خسته شده بودم و چند وقتی بود که تقاضای خاتمه کاررا به فرمانده داده بودم که موافقت نمی شد. من هم نقشه کشیدم تا خود را به دیوانگی بزنم و به این وسیله بتوانم خود را نجات دهم که با این ترفند و تحمل مشقات زیاد وبازجویی های بسیار ، دست از سرم برداشتند و رهایم کردند وگرنه من از سلامت عقل برخوردار بودم. با او خداحافظی کردم و در افکار خودم به دنبال پاسخی بودم که این دیگر چه راهی بود برای ترک کار؟!
نوری علی زاده بهمن 90